یک حرف
در هر تپش حس شده ای بغضی به گریبان خاطرم نشست
حرفهای یک گناهکار
روزگارم پي تابوت لجنزار سياهي هاست
پي برگشت سپيد موج صداقت هاست
از تمناي نگاهي به زمين افتادست
پي لبخند دلي همراه شقايق هاست
نگران نقش مهريست كندش خاموش
از تمناي نگاهي كه نگران است بر آن
روح من سير و سفرها دارد
بهر درياي دلش زين سخنها دارد
چشم من پر ز احساس بلور
چشم من پي برگشت (پژواك)نگاه
چشم من عاشق بيداري شب
چشم من باخته از رنگ نگاه
آنطرفها كه نگاهش همه پر خون مي شد
سهم سينه ، آتش از رنگ نگاهش مي شد
روزگارم پي اين ساده دليست
خط افتاده ، چين و ترك افتاده
رمز عشاق به مهرش دادند
مهر دل ، نقش رخي ، نقش و نگاري دادند
ساده است انگار ديدن چند سخن از لب تو
سادگي را به همين سهم ، نگاهش ميدارم
سهم من عشق سپيد شقايق هاست
سهم من ديد سپيد ماهي دريا هاست
سهم من رنگ سپيد لباسيست كه به تن دارم
رنگ لباسي كه در هواي سرخ به تن دارم
سهم من گلخون شدن نور نبود
سهم من نور سپيديست كه به تن دارم
سهم من عاشقي است ،نور ، سپيديهاست
سهم من رنگ دلگيري نبود
آنچنان غرق نگاهش شده بود
رنگ تكبير الحرام سپيدش گم شد
حال :
(( عقل و دين باخته ديوانه روئي شد
بسته ي سلسله ي سلسله موئي شد ))
روزگارم ،! خسته ام ، نائي بده
دلخوشم كن ، رنگ نگاهي ام ده
بال و پر باخته ام رحمي كن
مهلت پرواز دگر ، رنگ دگر ، جان دگر ، بر من ده
داغونم
خدایا دستمو بگیر
حضورت قابل لمس شده برام
ولی می خوام غرق بشم
می خوام عاشقانه باهات عشق بازی کنم
می خوام دوست داشتنتو با تمام سلولهام احساس کنم
می خوام وارد نور بشم
آرامش درون نور انچنان مستم کرده
که دیوانه وار منتظر عشق بازیم
گفتن نداره
هر کسی لمس کرده ولی شاید نتونسته بیان کنه
مولانا اون جوری
عطار جور دیگه
حافظ
بازیگر
بنا
نانوا
خیاط
کاسب
عارف
روحانی
هر کسی جوری این احساس و درک کرده و با اون به شکلی مانوس شده
این تجربه برای هر کسی یک جوری بوده
اینم میشه گفت از خلاقیت خداوند
چون با هر کسی یه جور عشق بازی میکنه
![]()
فعلا
نسیم خنکی به صورتش خورد
یه نگاهی به آسمون انداخت
ستاره ها پشت سر هم بهش چشمک میزدند
یه نیم لبخندی روی لباش نشست
بعد از این مکث کوتاه دمپائیشو پوشید و از پله های کنار ایون اومد تو حیاط
نشست کنار حوض دستاشو تو آب فرو کرد و یه مشت آب به صورتش هجوم آورد
یه نفس عمیق کشید و خیره به امواج آب شد
رفت توی فکر
خدایا این چه خوابی هستش
چرا چند شب همش این خوابو میبینم
من چرا زخمی بودم
اون سرداب اون کوله پشتی اینا چی و کجا بودند
مگه قرار چی رو به من بگی
باز یک صدا بگوشش خورد و ریسمان افکارشو پاره کرد
مادر ایمان : مادر پاشو چرا معطل میکنی نمازت قضا میشه ها
ایمان : باشه مادر
وضوشو گرفت نمازشو خوند دعا قران بعد صبحونشو خورد لباساشو پوشید
اومد که از در اتاق پاشو بزاره بیرون که صدای عطسه مادرش به گوشش خورد
ایمان :مادر من امروز زود میام ببرمت دکتر
اینجوری نمیشه
هر چی بهت میگم خودت برو حرف به گوشت که نمیره باید به زور ببرمت
مادر ایمان : نه مادر خوب میشم اصرار بیخود میکنی
ایمان : من دیرم شده میرم بعد از ظهر زود میام فعلا هم خدا حافظ
بودن اینکه بزاره مادرش جوابشو بده از اتاق رفت بیرون
کفششو پوشید و راه افتاد بسمت بیرون
.........
توی تاکسی
رادیو: دیشب طی حملاتی از سوی چند ناو آمریکایی یکی از کشتی های نفتی ما در خلیج فارس به آتش کشیده شد
تعداد کشته شدگان هنوز معلوم نیست
این عمل آمریکائی ها نشانگر اعلام جنگ بین ما و این کشورمیباشد
راننده تاکسی : یا حضرت عباس بلاخره جنگ شد
.........
ادامه دارد
چه خوابی بود مادر
دوباره همون خواب
ایمان :آره
مادر ایمان :ان شاءالله که به خیر هست
پاشو مادر کارت دیر میشه ها
صبحونه آماده هست بخور بعد برو
ایمان :ساعت چنده
مادر ایمان :شش شده
ایمان :خوب هنوز وقت برای نمازم هست
مادر ایمان :آره پاشو سریعتر مادر، ستاره ها دارن پر میکشن
ایمان :یا علی
عجب ،این چه خوابیه!
مادر ایمان :خیر ان شاء الله
عجیبه چند بار همش این خوابو می بینم
نمی دونم
......
ادامه دارد
نور فانوس تلو تلو به دیوار میخورد و کمی روشنی جلوی راهش نشون میداد
دالون نمناک بود و این ، بوی خونو خوب به مشام میرسوند
دیگه رمقی نداشت
کمی تکیه به دیوار کوتاه دالون کرد تا نفسش بالا بیاد
چون رطوبت سرداب نفس کشیدن رو باسش سخت کرده بود
احساس کرد دیگه نمیتونه روی پاش بایسته
خون زیادی ازش رفته بود
با برداشتن اولین قدم بود که دیگه همه جا تاریک شد و صدای افتادنش
از روی پله ها به پائین سرداب به گوش رسید
نور اطرافش رو گرفته بود
با کمی هوشیاری که داشت تونست کوله پشتیشو از روی زمین به سمت خودش بکشه
دیگه تنها صدائی که بگوشش میرسید صدای نفس همراه ناله خودش نبود
کسی اسمشو صدا کرد
صدا باسش خیلی آشنا بود صدای مادرش بود
ایمان ایمان دیرت نشه پاشو مادر کارت دیر نشه
........
ادامه دارد